سلام دوستان عزیزم!
این آخرین پیامی است که توی این وبلاگ گذاشته می شه و از امروز به بعد به مدت ١۵ روز بازه و سپس برای همیشه از صفحه سایت های روزگار محو می شه!
اکثر مطالب این وبلاگ به آدرس زیر منتقل می شه:
http://aseman-zamin.blogsky.com
امیدوارم از این وبلاگ راضی بوده باشید!
احساس می کردم که زمین خورده ام. نفس عمیقی کشیدم و هوا را به درون ریه هایم جاری کردم. احساس کردم کسی نگاهم می کند. تا نگاهم به نگاهش گره خورد احساس کردم دلم می خواهد گریه کنم. او هم با من گریه کرد. بعد از آن دوست من شده بود. هر وقت گریه می کردم با من گریه می کرد، گرچه تسکین دهنده ی خوبی نبود و حرفی برای تسکین من نمی زد.گاهی هم وقتی گریه می کردم، کارهای مسخره ای می کرد که نه تنها مرا تسکین نمی داد بلکه باعث عصبانیت من می شد؛ گرچه بعدها متوجه شدم با اون کارهای مسخره اش سعی داشته من رو بخندونه و من متوجه نمی شدم. هر وقت می خندیدم با من می خندید. اما گاهی، احساس می کردم از دستم ناراحت است و نمی خندید بلکه فقط و فقط نگاهم می کرد. و گاهی با بعضی از کارهاش دلم را می شکوند. و گاهی برام کادوهای رنگارنگ می خرید تا از دلم در بیاره. در کل دوست خوبی بود؛ خیلی خوب و شاید خیلی بیشتر از خوب البته مثل همه ی آدم ها با دوستاشون، اختلافاتی هم با هم داشتیم، اما سعی می کردیم به روی هم نیاریم، در واقع وقتی دید که من به روی خودم نمیارم، اون هم وقتی از دستم ناراحت می شد، حرفی نمی زد که دلم بشکنه بلکه با هم می شستیم و راجع به اون ناراحتی حرف می زدیم تا سوءتفاهم ها بر طرف بشه. بالاخره یه روز که توی یه کافه نشسته بودیم، بدون هیچ حرفی پاشد که بره. من هم حرفی نزدم. می دونستم که برای همیشه پیشم نمی مونه. از همون لحظه ی اول که با من گریه کرد می دونستم که میره. دوست خوبم وقتی به دم در کافه رسید برگشت و نگاهم کرد و پرسید: - هی رفیق! تا حالا فکر کردی این دورانی رو که با هم بودیم چه جوری گذروندی؟
می خواستم جوابش رو بدم که انگشتش را به معنای سکوت به لبانش چسباند و از کافه خارج شد. و این طوری بود که زندگی من رو ترک کرد. نمی دانم دلم برایش تنگ می شه یا نه اما در هر حال کاش می گذاشت جواب سوالش را بدهم...
Please Do Not Say:
“He Can’t Climb That Mountain, He’s Just A MAN.”
And
"That’s Not a Diamond, It’s Just a Rock”.*
Every word we say makes our thoughts, which turn to our imagination. And imaginations make our world. A world that everything is possible on that; the only things that it needs, is our believes, not more.
Don’t pass by your words quickly. They just need an “l”.
Remember that’s not a letter “L”.
It’s one.
It’s you!
Your words just need you, not more, to turn them into your worlds.
That’s all you must learn in your life
Don’t let the words slip away from you MIND!
* from movie Finding Neverland
آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی رسید به نوک صخره سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟
آسمان پر از ابر برقی زد و غرید!
- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟
ناامید ، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد!
آن طرف تر، در فاصله ی نه چندان دوری، دیگری از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به سر ِ سر به فلک کشیده صخره ها رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و قریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدام رو؟ من رو می بینی؟
آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:
- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!!
و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود را زندگی کند و ادامه دهد!
لحظه ای این جا با من باش... درست در امتداد خط نگاهم. می خواهم لحظه ای به تو لبخند بزنم...
لطفا لحظه ای این جا با من باش... در کنار ایستگاه آرزوهایم. می خواهم تو را آرزو کنم؛ حتی برای همان یک لحظه!
رفتم پیش رب خالق ، رئیس کل ، برای گرفتن جواز آدمیت. کلی این طرف و اون طرف زدم و وقتی جوازم رو دادن ، دیدم به جز یه اسم و یه نشونی ، بقیه اش اصلاحی خورده!
کمی قدیمی بودن و تکرار حرف قدیمی ها فکر نکنم بد باشه
پس فقط یه جمله می گم:
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
عید باستانی نوروز و تحویل سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت فرخنده باد.
کسی در این شهر بی غریب مرا دوست دارد
کسی در این غبار و مه بی پایان مرا دوست دارد
کسی شاید این جا،همین حالا مرا دوست دارد
کسی در این گریه های آسمانی مرا دوست دارد
کسی این جا شاید برایش اهمیت دارد که من این جا می گریم
کسی این جا گریه های مرا با انگشت پاک می کند
کسی این جا در سکوت دلش با من می گرید
کسی این جا را دوست دارد چون من هستم
کسی این جا را دوست دارد چون من دوست دارم
کسی این جا مثل من خلوت عشق را دوست دارد
کسی این جا خلوت و سکوت را دوست دارد
کسی در این جا با من است فقط وفقط چون من این جایم
کسی شاید این جا در این جمع پر از غریبه می داند که من هستم
کسی در این جاست که هستِ مرا دوست دارد و مرا دوست دارد
کسی این جاست که نبود مرا دوست ندارد
کسی این جاست که در نبودِ من نمی گرید
کسی این جاست که برای نبود من نمی گرید
کسی این جا نمی گرید زیرا مرا دوست دارد و گریه کردن با من را دوست دارد
کسی این جاست که مرا دوست دارد و دوست دارد گریه هایش را با انگشت پاک کنم
کسی این جاست که نمی گرید چون مرا دوست دارد و من نمی گریم...
و من نمی گریم چون او را دوست دارم
به آسمان نگاه می کنم. ستاره ها چشمک زن می خندند. به روی گونه های آسمان می لغزند.آسمان گریه می کند. ماه با تعجب به آسمان می نگرد.انگار هنوز باور نمی کند اشک های آسمان پاره های تنش هستند. دستانم را دراز می کنم تا اشک های آسمان را بگیرم. نور ماه در هر کدام از آن ها نمایان است. می گویند نور ماه از ستاره هاست. یعنی نور ماه از خورشید است و خورشید هم که ستاره. اما من تکه های ماه را در ستاره هایی که بر کف دستانم می نشیند می بینم. ستاره ها را مشت مشت بر باغچه ی کوچکم می پاشم. باغچه ام نورانی می شود. عکس ماه در حوض کوچک آب افتاده است. به آسمان نگاه می کنم. آسمان ابر دارد؛ اما آسمان زمینی من ندارد. آسمان من خوشحال تر است. می خندم و با ستارگان و ماهم جشن می گیرم. و شب را همان جا میان گلبرگ های باغچه ام که از ابرهای آسمان هم نرم ترند، می خوابم. صبح باران، تمام آسمان مرا با خود برده. نمی دانستم که آسمان هم حسود است.
ماهی کوچولو از آب سرش را بیرون آورد: چه جالب! یعنی دنیایی هم وجود دارد که در آن همه چیز آب نباشد؟! خوشحال شد و دیگر به آب باز نگشت.
و چند سال بعد که به کنار ساحل آمد، خوشحال شد و با خود فکر کرد: چه جالب! یعنی دنیایی هم وجود دارد که در آن همه چیز آب باشد؟!
و آسمان به رنگِ توست
تو رنگِ آسمانی و ستاره ها به چشم ِ من
درخشش ِ نگاهِ تو!
این جا زمان متوقف شده! درست پشت خط ایست نگاه تو!
با نگاه سبزت جوانه می زند دلم اما زمان هم به حرکت می افتد! کاش زمان همیشه پشت چراغ قرمز نگاهت می ماند!
تو اینجا ساکت و خاموش درون قاب بی اندازه ی تصویر ذهنم بدون لحظه ای تردید می خندی و من ساکت تر از خاموش ز تصویر غبارآلوده ی ذهنم نگاهت می کنم نگاهت می کنم،هم چون مترسک ایستاده گلی دیده میان دشت ناهموار و همه یک رنگ زرین گونه ی گندم به رنگِ خونِ همه آفاق ها، قرمز نگاهت می کنم هم چون نسیمی کو وزد خوش بر دو بال یک پرستو و تو،آن یک پرستو آن گلِ گم کرده غصه پر ز شادی پر ز خنده گهی در آسمان ها می گشایی بال و پر گه در میان خاکِ تشنه می کشانی ریشه و ساقه در میان ِ ذهن ِ آشفته ام چون نسیمی بال در بالت می پرم آرام و بی پروا و از شادی، به دورت می زنم چرخ و سرود باد می خوانم سرودِ بال هایت سرودِ کوچِ زیبایت سرودِ آوازهایِ عاشقانه و من چونان جنونش بر رسیده سر همی کوبم، با همه شور و همه خنده سر به ابرِ پر قد و قامت تا نگیرد راهِ آن ناز و نوازش های ِ خورشیدِ فروزنده تا نلرزد جان و بالت، ز سرما یا ز غصه و تو آن گل ِ گم کرده غصه و من این جا، مترسک میان ِ دشت ِ گندم، به هنگامِ سحر دیدم تو را، تنها و تو دیدی مرا، گویی نترسیدی و چون گنجشککان بال نّگشودی، نپریدی و من با باد می خواندم برایت سرودِ باغ و باران سرودِ فصل ِ تابستان سرودِ آوازهای ِ عاشقانه
تو آن جا ایستاده ای و نگاه از نگاهم بر می گیری و به آسمان نگاه می کنی. به آسمان نگاه می کنم. ذره ای از نگاهت را باز نمی گرداند. به آب های رو به رویم نگاه می کنم. عکس مرغان آسمان در آب شکل چشمان تو را دارد. اما هنوز از نگاهت خبری نیست. دوباره به خودت می نگرم. مرا نگاه می کنی. از حرارت آتش می گیرم. مرغان آسمان رفته اند. آب هم دیگر حتی شکل چشمان تو را ندارد. با پا به آن می زنم. عکس جسمت در آب متلاشی می شود. اما تو هنوز آن جا ایستاده ای, بی آن که متلاشی شوی. نگاه از من بر می گیری و به عکس جسم متلاشی شده ات خیره می شوی. آب دوباره ساکن شده و جسمت شکل می گیرد؛ اما چشم از آب بر نمی داری. بر روی آب های حوض خم می شوم تا ببینم در آن چه می بینی. عکسم به خودم نگاه می کند!
آه تپنده ترین زمان حال
من از تپش ثانیه های نگاه تو جان می گیرم
و در هوای دیدار تو نفس می کشم
جانم بده و نگذار که بمیرم!
آه لذت بخش ترین انتظارنمی شنود صدای ِ شکستن ِ دلم، سکوت را می شکند!

